-
تا عمر دارم کتابی که ترجمه شاملو یا جلال ال احمد باشه نمیخونم.ی ادبیات خیلی خاصی دارن که متن و سنگین میکنه
چهارشنبه 7 شهریور 1403 16:06
-
○
چهارشنبه 7 شهریور 1403 09:39
انگار باید این اتفاق میوفتاد تا تابستون تکمیل بشه.داشت بهم نگاه می کرد ، خیره شدم به کلاهم و مرتبش کردم ، با اینکه هیچ مشکلی نداشت. -اقای ایدین. خیلی چیزارو هم یادم نیست.حالا هم دارم call me by your name و برای چهارمین تابستون متوالی از اول می بینم.
-
رفتم یکم دویدم.دیگه حال درس خوندن ندارم
چهارشنبه 7 شهریور 1403 09:18
-
دوباره
سهشنبه 6 شهریور 1403 21:47
حالم عجیبه ، یادمه اونم وقتی دیبا رو میدید در حد مرگ نادیده ش می گرفت. فاطمه اومد ، بهم لبخند زد ، سرمو برگردوندم.موقع عوض شدن سانس فرزانه هم بود ، بحثمون شد. عوضش ، نمیدونم اسمش پیشرفته یا صرفا عصبانی بودم قبل تمرین ، با همون کسی که دفعه قبل ناکارم کرد مبارزه کردم و زدمش زمین.و دست بعد هم نزدیک بود دماغ یکی از بچه ها...
-
شوهرعمه
دوشنبه 5 شهریور 1403 23:22
روم نشد بگم منم روان سالمی ندارم و هرشب ۴ ، ۵ بار از خواب میپرم از استرس
-
ی نفر نجاتم بده.
دوشنبه 5 شهریور 1403 22:21
و من باز هم نتونستم خودم رو کنترل کنم و بهش پیام دادم.بعد ی چک به خودم زدم ، چته؟ گزارش کار رو فرستادم ، سخت بود. انجام پروژه های سازمان هم سخته. اما بیشتر از اون همین که این دستای لعنتی و روی کیبورد حرکت ندم و براش ننویسم سخته. لعنت.بهت. +پ.ن: چک سوم.
-
آنتی سوشال
دوشنبه 5 شهریور 1403 17:43
خواب میدیدم نقره شدم.وقتی بیدار شدم یکم با بچه ها بحث کردیم.یکیشون میگفت با زنده دل هم دوره بوده ، نمیدونم لج کردن بود یا چی اما بعدش نشستم سر کلاس بدیعی ، ابر کلاس. با اینکه فیزیکم لنگ میزنه اما تو شیمی فیزیک بهتر از آلی ام ، عجیبه.از استنتاج و تحلیل کردن بیشتر خوشم میاد تا چیزایی که باید حفظ شن.مثلا ترجیح میدم انقدر...
-
و حدس بزن کی دوباره تو گرمای سگی تابستون سرما خورده ؟
یکشنبه 4 شهریور 1403 21:32
-
به شدت برای دوره این ماه هیجان زده ام و شرط میبندم دوره های سازمان از دوره تابستونی المپیاد ۱۰برابر بهتره.
یکشنبه 4 شهریور 1403 20:45
-
جدیدا هر گونه تعامل با هر انسانی روانیم میکنه تا چند ساعت و تا میام به حالت عادی برگردم نفر بعد.
یکشنبه 4 شهریور 1403 20:44
یاد اون دیالوگ تو فیلم مرلین مونرو افتادم ، - خدا چرا انقدر ادم افریده؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 شهریور 1403 20:37
زدبازیِ دوران تابستون کوتاهه،زمین صافه ، سیگار صورتی،دلم تنگ شده و حتی بچه محل>>>>>>>کل رپفارسی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 شهریور 1403 20:06
زدبازیِ دوران تابستون کوتاهه،زمین صافه ، سیگار صورتی،دلم تنگ شده و حتی بچه محل>>>>>>>کل رپفارسی
-
همین الان دیدم مدرک فوتومونتاژم صادر شده.وای چه جالب.
یکشنبه 4 شهریور 1403 18:51
-
چی از سئو میدونی؟
یکشنبه 4 شهریور 1403 18:28
دارم به چشم میبینم که من آدم وبلاگ نیستم. نمیدونم چرا اینو از همون سال ۴۰۰ نفهمیدم و هی نوشتم و نوشتم و آدمهارو خوندم و باهاشون حرف زدم. قطعا اگر ۴۰۰ با حذف اینستاگرام بیخیال وبلاگ هم می شدم ، حالا ی آدم نصفه نبودم. مشکل محیطش نیست ، من جنبه شو ندارم.(باید از شونصد نفری که باهاشون روابط سطحی و مزخرفی برقرار کردم تو...
-
تو فرعون شو برده من
یکشنبه 4 شهریور 1403 18:14
یاد این افتادم که تو بلاگفا و گپای درسی همه آیدین و به عنوان کسی میشناختن که دیوونه شیمی فیزیک و کلا علوم تجربیه. وی که کلاسای امروز و پیچونده و نشسته باب اسفنجی دیده : اوه واقعا؟=)
-
اها
یکشنبه 4 شهریور 1403 09:36
تو یکی از وبلاگام نوشته بودم : سلطانی ۲ اوردم! که واقعی شه. و بعد سلطانی ۳ دراومدم. الانم مینویسم که واقعی شه یا حتی چیز بهتری پیش بیاد : مرحله یک زمین قبول شدم!
-
فرق حسودی و غبطه بزرگه مگه نه؟
یکشنبه 4 شهریور 1403 09:32
چون الان تو پایدارترین شرایط ممکن ام مینویسم این و که یادم بمونه با ی سری افکار مضحک و غیر واقعی نباید همه چی و زیر سوال ببرم. از اول سال تحصیلی بابا اصرار داشت که اگر علاقه شو داری میتونی بری هنرستان ، من هیچ مشکلی ندارم و ساپورتت میکنم. حتی مامان که اون اوایل خیلی آتیشی بود برای تجربی این اواخر می گفت خب اگه گلوت...
-
میشه آسون ترم باخت.
یکشنبه 4 شهریور 1403 09:20
یکم ورزش کردم و پدرم دراومد. چیزی که نا امیدم میکنه این نیست که با رقبام خیلی فاصله دارم و ادمای خیلی قوی تری ازم وجود دارن ، من به نسخه ورزشی سابق خودم حتی نزدیک هم نیستم. یادمه پاهام نه تنها ۱۸۰ رو به راحتی باز میشد ، استاد چند تا استپ زیر پام میزاشت و روی اونها هم پاباز میرفتم. و الان یک ربع مثل ی احمق داشتم سعی می...
-
ی شب تو را ز مستی تشبیه ماه کردم
شنبه 3 شهریور 1403 22:02
یکم زمین خوندم و بعد کلاس فیزیک و زیست. ی ربع اخر هر کلاس و نتونستم بمونم از سر درد ، جاهایی که حس کردم دیگه نمیفهمم قطعش کردم.فردا باید پاشم ببینمشون.الانم از سردرد نمیدونم سر به کدوم بیابون بزارم. یکی بود می گفت خودتونو به کتابای کاغذی محدود نکنید ، کی بود؟ یادم نیست..ولی من واقعا سردردای وحشتناک میگیرم ۳ ، ۴ ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 شهریور 1403 14:10
اگه با این برنامه پیش برم شیمی دهم ، زمین شناسی و انسان و محیط زیست یازدهم و تا اول مهر تموم میکنم.علوم زمین واقعا چیزی نداره و اگه مثل دینی بخونیش سوالای مرحله یک آب خوردنه. اما شیمی! فقط میخوام از رو مبتکران بخونم برای رفع تکلیف که وقتی آذر دوره ای چیزی خریدم صفر نباشم ، و البته به رخ معاون بکشم که همین الان شیمی...
-
ظاهرا باید مهاجرت کرد.
جمعه 2 شهریور 1403 22:48
-
انگار با خودم قرار دارم که بعد ۱ ماه درست پیش رفتن تو ی هفته همرو به باد بدم.
جمعه 2 شهریور 1403 22:46
-
واقعا دیگه نمیتونم:)
جمعه 2 شهریور 1403 22:39
-
اکلیل و پیچش.
جمعه 2 شهریور 1403 18:34
بعد از ۳ روز سر کردن بدون اینترنت بالاخره موفق به خرید ۱۰ گیگ نت شدم که امیدوارم ۴۸ساعت دووم بیاره. خبر خاصی نیست.این دو سه روز یکم با خانواده اشنا شدم=) تو فکر حذف گروه مطالعه بودم دیدم رایان پیام داده که یکی دو نفر و کیک کن عضو جدید بیاد. خودم که ی هفتس چیزی نخوندم : پولام و قرض دادم و الان پول ی بستنی ام ندارم....
-
بچه اومد ، با ی ستِ..
سهشنبه 30 مرداد 1403 22:53
فرشته ای به اسم " فاطمه" سر راهم قرار گرفته تا سیاهی نگاه های فرزانه رو خنثی کنه. -اسمت همین بود دیگه؟ ببین تو استایلشو داری ، استعدادشو داری ، هر بازی ای که پیش روت بود برای تمرین بهم خبر بده تا راهنماییت کنم ، من ی گوشه وایمیسم و میگم چیکار کن ، باشه؟ میخوام پیشرفت کنی ، این روزا حیفه ، استعدادشو داری....
-
۴ خوابیدم الان بیدارم کردن که پاشو درس بخون ، عالیه..
سهشنبه 30 مرداد 1403 06:31
-
بزار بگن زانو زده
دوشنبه 29 مرداد 1403 18:08
این => https://amadam.blogix.ir/post/90/In-the-end پستی که پارسال گذاشتم ، امروز اتفاقی که سال قبل فکر می کردم باعث خوشحالیم میشه فقط ی لبخند تمسخر آمیز رو لبام اورد. سال قبل واقعا خودمو اینجا میدیدم ، درگیرِ گرافیک.حالا خودم هدف تیک خورده رو انداختم تو سطل زباله و بی تفاوت ازش رد شدم.چه روزایی بود! بعد از ۴۰۱ که...
-
ای دیر به دست آمده ، بس زود برفتی.
دوشنبه 29 مرداد 1403 12:55
عکسم و دیدن تو گروه مدرسه گذاشتن قاطی قبولیای تیزهوشان ، احمقانه ترین لحظه زندگیم بود. روزی که بخوام به معلم ادبیات سر بزنم (تنها کسی که تو نوشتن تشویقم کرد) میرم دفتر مدیر ، (به نثر مودبانه.) شروع میکنم به مسخره کردنش و میگم احمق ، به اون بنری که زدی سر در مدرسه افتخار میکنی؟ این مدرسه نه تنها تو قبولی تک تک اون ادما...
-
تصور اینکه بیخیال اون مدرسه خفن شدم و قراره هر روز برم دو خیابون پایین تر دیوونه م میکنه.
یکشنبه 28 مرداد 1403 20:59
-
ی لحظه م بخوای خوش باشی قاچاقه
یکشنبه 28 مرداد 1403 20:54
به جرعت میتونم بگم اگه قرار باشه تو اخرین لحظات زندگیم اسم ی زن رو بگم که تا سر حد مرگ میتونست دیوونم کنه ، قطعا اون زن فرزانه ست. و ای کاش این دیوونگی شبیه چیزی بود که مجنون حس میکرد ، یا رومئو خودش رو بخاطرش به کشتن داد ، اما حتی ذره ای نمیشه به اون ها نسبتش داد.چیزی که فرزانه باعث میشه تو وجود من رشد کنه نفرته ،...