-
کارمای دانیال خِر اصلی و گرفت
جمعه 16 شهریور 1403 19:10
-
وقتی نزدیک ترین ادم زندگیت بهت میگه علف هرز ، خب خار بقیه.
جمعه 16 شهریور 1403 12:29
-
نزار بهش یاد بدم تو رو چی صدا کنه!
جمعه 16 شهریور 1403 12:28
-
پراید هاچ بک>>>>>>>>>ماتیز
پنجشنبه 15 شهریور 1403 23:19
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 شهریور 1403 23:18
اگه یکی بود که نصفه شبا گوشی و ازم میگرفت تا نتونم واسش پیام بزارم تا اخر عمر می پرستیدمش
-
خوبه که دیگه هیچ اپی ندارم وگرنه سارینا هر روز قرار بود بابت گروه مطالعه غر بزنه
پنجشنبه 15 شهریور 1403 23:17
-
به تمام مقدساتم قسم خوابم تنظیم شه این لعنتی و ترک میکنم
پنجشنبه 15 شهریور 1403 22:44
-
تو تابستون نبودی،بودم همشو پاتیل
پنجشنبه 15 شهریور 1403 18:54
-
تنها چیزی که الان خوشحالم میکنه فکر به شنبه هفته بعده.
پنجشنبه 15 شهریور 1403 18:02
-
1727
پنجشنبه 15 شهریور 1403 15:55
از در که رفتم تو و اجازه گرفتم ارشد ی لحظه خیره شد بهم ، -وایسا ببینم سرمو گرفتم بالا. -این کار منه؟ +آره. لبخند زد ، ی لبخند پیروزمندانه.استاد هم موقع تمرین وایساده بود بالای سرم و با ترحم به زخمم نگاه می کرد. -داشم سلام اون عجیبه ، همه شون عجیبن ، جلوتر از همه ام من. از حرکات و لبخند هاشون وقتی صدای ضربه هامو میشنون...
-
ورک بوک-
چهارشنبه 14 شهریور 1403 16:35
1. هر چه در سرت هست بنویس چیز به خصوصی توی سرم نیست.دیدی ادم وقتی بالانس میزنه و چند ثانیه تو همون حالت میمونه کله ش سنگین میشه؟ وضعیت من برعکسه.ظاهرا وقتی رو پاهات راه میری و سعی میکنی مثل ادمیزاد باشی کله ت بجای سنگین شدن پر از خالی میشه.فرقش اینه که وقتی بالانس زدی ، چند دقیقه که بگذره یکی میاد واسه نصیحت کردنت و...
-
سقفمون افسوس و افسوس،
چهارشنبه 14 شهریور 1403 14:18
سرفه می کنم ، به زخمم بتادین میزنم ، میبندمش ، میشینم ی گوشه و خیره میشم به سقف. فرهاد برای بار چند هزارم از ته حنجره فریاد میزنه: "زیر این سقف ، با تو از گل ، از شب و ستاره میگم از تو و از خواستنِ تو میگم و دوباره میگم زنـدگیمـو زیـر ایـن سـقـف بـا تـو انـدازه می گیرم گـم میشـم تـو معـنی تـو معـنی تــازه می گیرم...
-
هم آماده باش هم تیکه پاره م
سهشنبه 13 شهریور 1403 21:45
حتی نمیدونم چی بگم ، ایده ای ندارم که ادما بعد باخت چیکار میکنن چون خیلی وقت بود مبارزه جدی ای نداشتم. صبح سعی کردم درس بخونم ، مطالب طیف نشری و انرژی شیمی و مرور کردم ، یکمم زمین شناسی و پیش بردم ، ولی هر چقد زور میزدم بیشتر بخونم تمرکز نداشتم ، فکرم جای دیگه ای بود ، داشتم از اضطراب خفه میشدم. باشگاهم به شدت سخت...
-
چی میگن این پیرمردا
دوشنبه 12 شهریور 1403 20:35
صبح رفتم یکم دویدم. موقع دویدن درد ساق پام خیلی واضح تر از نفس کم اوردنمه. درگیرم،شاید این دفعه از نوع خوبش. دیگه صبح تدریس خیراللهی و تموم میکنم بالاخره.باید فصل ۱ و ۳ شیمی ام ببندم. از "چشمهایش" خوندم ، یکم اغراق آمیز بود ، ی نسخه قوی تر از بعد از ابر ، و مطمئنم حالا حالاها قرار نیست کتابی دست بگیرم که مثل...
-
آرزوی تو رو داشتم آرزو
دوشنبه 12 شهریور 1403 00:01
صبح سر کلاس دینی نتونستم بمونم چون خوندن عمومی ها تو تابستون = هدر دادن وقت. یکم هم با بچه های کنکوری حرف زدم ، چقدر جو با المپیاد فرق داشت ، چقدر دغدغه هاشون نسبت به مسیری که انتخاب کردن راحت تر از المپیاد بود! به قول یکی از مدالای گپ سیک سک : اگه بچه های کنکوری ریسک المپیاد و قبول میکردن رقابت خیلی جذاب میشد. مثلا...
-
نیلگون
جمعه 9 شهریور 1403 21:59
نمیدونم ، شاید اگه چند روز بیخیال گوشیم شم حل شه. با این روند قلبم و از دست میدم ، اضطرابی که حالا متحملشم قسمت کوچیکی از چیزیه که سال قبل تجربه می کردم و فکر میکردم وحشتناکه. IMP
-
حالِ پریا حسن زاده رو دارم بعد اعلام رتبه های برتر
جمعه 9 شهریور 1403 16:44
-
امروز فصل ۱ زمین و شیمی تموم میکنم.
جمعه 9 شهریور 1403 15:23
-
کاملا تو نقطه ایم که باید بگم : أنقذنی من نفسی.
جمعه 9 شهریور 1403 15:22
-
Proud داره مغزمو میگاد.
جمعه 9 شهریور 1403 00:55
-
جگر ذلیخا
پنجشنبه 8 شهریور 1403 18:32
صبح الطلوع راه افتادیم سمت باغستان.قبل تر ها بیشتر می رفتیم ، صبح ، عصر ، حتی برای وقت گذروندن های بی خودی.از کنار رودخونه های خشک شده که رد می شدیم هیچ چیز توی ذهنم نبود.هر چقدر سعی می کردم فکر کنم ، به روز قبل ، به چیز هایی که ممکنه اتفاق بیوفته ، فایده ای نداشت. انگار درخت ها به جز دی اکسید کربن ، فکر های من رو هم...
-
سفره
پنجشنبه 8 شهریور 1403 15:02
نمیدونم چی بنویسم ، فقط "چی بگم" تو ذهنمه. به فکت عجیبی هم رسیدم ، به محض اینکه از ادمها فاصله میگیرم زیبا تر میشن. صدا زدم "فرزانه؟" طوری که فقط برگرده سمتم.چهره ش سرخ و خسته بود.گفت "وسایلم تو کیفمه ، سر کارم جا گذاشتم". وقتی ارشد فرستادم به دور ترین نقطه ی ممکن و با کمربند سفید ها...
-
یادت بمونه امشبو که باز خر نشی.نخاله!
چهارشنبه 7 شهریور 1403 23:53
-
تموم شد ، تا حملات بعد خدانگهدار.
چهارشنبه 7 شهریور 1403 23:39
-
نفس.بکش
چهارشنبه 7 شهریور 1403 23:32
-
در آستانه حمله.
چهارشنبه 7 شهریور 1403 23:31
-
یجور تو حاشیه غرقم انگار غواصم.
چهارشنبه 7 شهریور 1403 21:43
از شدت *فارسی را پاس بداریم،نشخوار فکری* نمیتونم تمرکز کنم ، همش ذهنم سمت ی عده ادمه که هیچ تاثیری تو زندگیم ندارن اما به هر حال تو مسیرمن. روز اول که فرزانه رو دیدم فکر میکردم باحال ترین انسان ممکنه.اون کله ی کچل خرماییش ، خنده های بلندش ، تند حرف زدنش واسم جالب بود. بعد که یکم بیشتر همو دیدیم فهمیدم اونقدرا هم جالب...
-
عالی.
چهارشنبه 7 شهریور 1403 20:34
کامل ترین توصیفی که میتونم از روزم داشته باشم :
-
عصر چهارشنبه ی من ، فصل جون سختیِ ما.
چهارشنبه 7 شهریور 1403 19:13
-ظرفیت تنفسیت کمه ، روزای زوج که باشگاه نمیای باید بری بدویی دویدم.به این فکر می کردم که چطور به احمقانه ترین روش ممکن تو بطری آبم ors ریخته بودم و بعد یک ساعت دویدن وقتی اومدم ی نفسی تازه کنم با مزه ی زهرمارش مواجه شدم.شاید زمان بیشتری لازمه برای پیشرفت ، نمیتونم خودم و باهاش مقایسه کنم ، کسی که از بچگی تو زمین بوده...
-
بچه شدی چرا
چهارشنبه 7 شهریور 1403 17:33
همه ایرادات بلاگ اسکای و نادیده بگیریم ، رومخ ترین باگش اینه که نمیشه همزمان دوتا وبلاگت که دوتا ایمیل مختلف دارن و ببینی.باید یکیشونو خروج بزنی بعد دوباره واسه بعدی لاگین کنی. تو بلاگفا لااقل با نام کاربری سریع حل میشه این قضیه.