بعد امتحان کردن مسابقات مختلف و موفق نشدن ، میخوام اخرین شانسمو برای المپیاد امتحان کنم.
پایبندم به قوانین عناصر گروه ۱۸،یا به قول مهراد هیدن"من همون آدمِ نچسبِ جمع ام"
خوره ی دروس حفظی ام مثل ادبیات و عربی و جغرافی ولی خدا برگه سرنوشتم و کج نوشته بود افتادم تو دام تجربی!
برای بحث فلسفی هم حریف می طلبم
ادامه...
باز وسط تمرین اومد جلو ، اصلا حواسم نبود وایساده ، حرکتارو سرعتی زدم و سر حرکت اخر بهترین چرخشم و داشتم ، یهو دیدم صداش اومد که افرین! بعد برای بار دوم صدام کرد پرسید اسمت همین بود دیگه؟ اره انسانِ الزایمری. بعدش هرچی زدم ریدم.
قرص و نصف میکنم ، نصفش و قورت میدم و نصفش پرت میشه تو باغچه ، مثل هر شب ، متعجبم که چطوری هنوز ازش درخت رشد نکرده. حسم عجیبه ، مثل وقتی که فهمیدم فرزانه معلمه و پشمام ریخته بود ، یا وقتی واسه اولین بار تتوی رو مچ فاطمه رو دیدم ، وقتی چسبیده بودم به دیوار ازمایشگاه ، وقتی نشسته بودم به ماه نگاه می کردم و تقلا می کردم...
اونجایی که نیک میگفت سانفرانسیسکو واسم وایب بدی داره و به محض برگشتش هم گند زد تو همه چی؟ همین حس و به تمام وبلاگام دارم، انگار از سلامت روانم تغذیه میکنن تا دو خط نوشته بشه.
وقتی به این فکر میکنم که از ساعت ۶ صبح امروز تا ۱۲ درگیر پروژه ش بودم و تهش هیچ شد توانایی اینو دارم که خودم و لپ تاپ و از پنجره پرت کنم پایین. یعنی چی که دست رو هرچی میزارم خاکستر میشه؟ منی که از ۱۰۰ متری ادم رد میشم لرز به جونم میوفته امروز بخاطر این کار با ۱۰ نفر حرف زدم ، واسه اولین بار تمام تمرکزم و گذاشتم و...
دیروز کلی اتفاقات خوب افتاد ، اما نمیدونم چرا وبلاگ مثل ی قدر مطلق معکوس برای چیزایی که مینویسم عمل میکنه ، نشوته ی مثبت وارد میکنم در نهایت منفی میده بیرون=) دارم ی کارایی میکنم ، از اونجایی که این قدر مطلق اینجوری کار میکنه چیزی نمیگم که کنسل نشه. فصل ۲ زمین هم شروع کردم-
از فردا بعد این همه وقت بالاخره زندگیم میوفته رو روال ، صبح تا ۱۲ ظهر دوره بعد تا ۲ میشینم تو کارگاه درس میخونم ، بعد از ظهرشم کلاسای مازه ، بودجه بندی زمین و شیمی و که تموم کردم دوره همکاری فروش که نصفه ولش کرده بودم و از اول میشینم ببینم. با یکی حرف زدم میگفت توقعت خیلی کمه ها ، اینی که تو میخوای و من تو ی ساعت درش...