"جاناتان گاهی میگفت: تمام جسم شما ، از نوک این بال چیزی نیست مگر اندیشه ی شما از خودتان ، به همان شکلی که قادر به دیدنش هستید. زنجیر اندیشه تان را بشکنید ، آنگاه زنجیر جسمتان میشکند…"
امروز،خیلی اتفاقی وقتی پشت چراغ قرمز بودیم فرزانه رو دیدم! داشت از خیابون هشتم به سمت رستاخیز میرفت و دقیقا،همون فرزانه ای بود که من رو تا ماه ها تسخیر کرده بود و نفرتی توی وجودم تولید میکرد که قابل وصف نبود.همچنان با اعتماد به نفس بنظر میرسید و همچنان کچل بود و مثل همیشه زیر چشم هاش کبود.
همین چند لحظه اتفاقی دیدن این زن،باعث شد شدیدا دلتنگ باشگاه و تمرین و مبارزه بشم..
تنها چشم سبزِ زندگیم که از چشم هاش وحشت ندارم رو امروز دیدم که با ذوق اومدم سمتم و بهم کادو داد:)گفتم بابت چی؟ گفت تولدت!(تولدم ۲ ماه پیش بود..).چقدر من این دختر رو میپرستم.واقعا زیباست.inside and out.
سواد بد نبود.سوالا جالب بود،شاید نسبت به مرحله ۲ پارسال کم تر خلاقیت داشت ولی در کل جالب بود.۲ ساعت سر جلسه نشستم بعد پاشدم رفتم مدرسه.معلم پرورشی پرسید کجا بودی؟ گفتم المپیاد سواد داشتم.گفت عه؟ پس چرا خبر ندادی؟ تعریف کردم پارسال جناب حسینی چجوری سر ی معافیت گرفتن و کتابخونه رفتن خون منو کرده بود تو شیشه و باعث شد دیگه کلا هیچی درباره المپیاد نگم به هیچکس.گفت چه ربطی داره،باید میگفتی.
حالا ایشالا از سالای بعد.(لبخند مضحک).
حالم همچنان خرابه راستش.
از قعر یکی از تاریک ترین شب های زندگیم مینویسم.(واقعا امیدوارم در آینده ، تاریک شمردن چنین وقایعی رو مضحک ندونم،چون واقعا طاقت از این بد تر رو ندارم.)
مهندس آنلاین شد،زنده ست،و واقعا خوشحالم که زنده ست.
انقدر از نظر جسمی حال و روز بدی دارم که حقیقتا نمیدونم چطوری هنوز روی پاهام ایستاده م.و وضعیت روانیم ، به مراتب بدتر از حال جسممه،اون لرزش نقطه ای که توی ستون فقرات و دست هام داشتم حالا لحظه ای قطع نمیشه و سمت چپ بدنم شدیدا کرخت شده.
از اینکه فردا باید المپیاد بدم متنفرم،از اینکه اصلا وارد این مسیر شدم و از یک جایی به بعد المپیاد برام چیزی بیشتر از ی مسابقه علمی شد متنفرم،کاش هیچوقت آدم های این مسیر رو نمیشناختم،هیچوقت نمیفهمیدم سید رضا کیه(تنذ تلخ) و هیچوقت از نزدیک ی پاسخبرگ با آرم باشگاه دانش پژوهان نمی دیدم.لعنت به من و انتخاب های احمقانه م،
اینکه به طور همزمان،از تمام انتخاب های زندگیت پشیمون باشی واقعا نشونه ی حماقت بیش از حدته،و من نمیدونم دقیقا از کی دچار چنین حماقتی شدم.
تصاویر دردناکی جلوی چشمم رژی میرن،تصاویری که شاید حتی تو فیلم های ترسناک و جنایی هم تاحالا بهشون بر نخوردم،انقدر صدای جیغ و مویه کردن شنیده م که دیگه حتی میترسم لحظه ای خودم رو با خودم تنها بزارم،
کاش این لرزش قطع بشه لااقل،حتی نمیزاره درست بنویسم.
سرم سنگینه و نمیتونم جسمم رو حس کنم،با اینکه به شدت درد دارم اما انگار متعلق به خودم نیستم،صدای بلندی اصرار داره قانعم کنه که امشب همه چیز تموم میشه،حتی خودم هم از نوشتن این ها خنده م میگیره اما واقعا،واقعا حالم خوب نیست،و کاش میتونستم حتی بخش کمی از این جنونی که دچارش هستم رو برای کسی توضیح بدم،و کمک بخوام،اما نمیتونم.
کی درک میکنه این زندگی موازی ای که گاهی انقدر عمیق من رو توی خودش میکشه که هفته ها طول میکشه ازش بیرون بیام؟
خسته م.میخوام بخوابم.ولی اون شبی که خوابم عمیق بشه و بدون کابوس بتونم سر روی بالش بزارم عید منه..
امروز بعد از ۲ ماه رفتم مدرسه.به معنای واقعی کلمه از ۱۸ آذر به بعد مدرسه نرفتیم.امروز هم نزاشتیم معلم ها زیاد درس بدن.گرفتم کل زنگ شیمی رو خوابیدم.عشق به شیمی کجا رفت؟
فردا سواده،عصبانی ان،عصبانی ام،کاش زودتر ناپدید شم.
انقد سر ژنتیک و عدد کروموزومی و کوفت و زهرمار مغزم داغ کرده که اگه ی بار دیگه رفیقام که انسانی میخونن بگن درسای ما سخته با کف گرگی از خجالتشون در میام
طبق کلید اولیه ۳۵ زدم.کف طبق گفته ی بچه ها باید همون ۳۵-۴۰ باشه.پارسال که همین حدودا بود.حالا باز بستگی داره کلید رسمی چی باشه و کلید بعد از اعتراض چه تغییراتی کنه.
از ما که گذشت ولی امیدوارم سرکار خانم عابدینی و کمیته محترمشون(تو بخون کمیته مزخرف) امسال واسه مرحله ۲ ، چهار تا سوال واقعا خلاقانه و المپیادی طرح کنن المپیاد علوم زمین آرزو به دل نمونه
سوالای امروز که کپی پیست کنکور بود.