رفتم باشگاه جدید
(چهارمین باشگاه جدیدم.)
میانگین سنیشون ۱۱ تا ۱۵سال بود.منی که تو باشگاه خودمون نخودی به حساب میومدم اینجا بزرگترینشون بودم.شروع کردن مربیشون منو دید خوشحال شد گفت عه اومدی؟ پس بیا تمرین بده.تمرین دادم دویدیم، به طرز وحشتناکی همه زل زده بودن بهم،هی میومدن نزدیک میپرسیدن قبلا کدوم باشگاه بودی؟
وسیله بستیم وایسادیم،از قبل گفته بود چند تا بازیکن لیگ داره ولی خب کلا سطح سالنشون در حد خودمون نبود.با اون چند نفر رفتم تو زمین ،همشون خیلی اصرار داشتن با من وایسن، اولش نا امیدشون کردم وگیج میزدم،ازم کوچیکتر بودن و فرز تر، گیر داده بودن چرا محافظ صورتتو نمیزاری ، میگفتم بابا اون مال زیر ۱۵ ساله من ۱۷ سالمه، اگه انقد اصرار دارین لثه گیر بزارم،بیخیال نشدن و حفاظ یکی و دادن بهم.کلا دیگه هیچی نمیدیدم! همینجوری دست و پا میزدم و نمیدیدم کی ضربه میاد سمتم که گارد بگیرم.اخرش مربیه گفت چرا اینجوری میکنی؟(چون میدونست سطح تمرینای باشگاه خودمون بالاست انتظارش بیشتر بود) گفتم هیچی نمیبینم.درش اوردم رفتم نشستم،راند آخر باز با یکی از بچه های قویشون رفتم تو زمین،باز گیر داد که محافظتو بزار آسیب میبینا،گفتم بزارم بیشتر آسیب میبینم تو نگران نباش بزن.راند آخر نسبتا خوب بود طرف داشت دستش میومد باید چیکار کنه ولی گاردش کامل افتاده بود،چند تا صورت گرفتم و آخرین ضربه م خیلی ناجور خورد تو فکش. همین که ضربه م خورد محافظ و کلاهشو در اورد پرت کرد اون ور دوید رفت:| رفیقاش و مربیمون جمع شدن دورش من رفتم گفتن هیچی نشده.تهشم بهم خسته نباشید گفت ولی بره خونه بد کبود میشه، استخون فک لامصب ضربه میخوره طول میکشه خوب شه.
در کل تجربه جالبی بود،
الان باید بشینم زمین بخونم و ۱۰ تا تست فیزیکم مونده..کولون لامصب مگه تموم میشه..
قضیه از این قراره که ما سالن و عوض کردیم
رفتم با مربی خودم صحبت کنم،مخالفتی نداشت،ولی وقتی فهمید کجا دارم میرم چهره ش رفت تو هم.پرسیدیم چرا و اینا،یکم حرف زدیم و خلاصه هر جوری بود منصرفم کرد اونجا تمرین و ادامه بدم.
رفتیم اون سالن کنسل کردیم شهریه رو پس گرفتیم،رفتیم ی سالن دیگه،جایی که مربیش شاگرد مربی خودم بوده*ایموجی شرم و خجالت*
حالا قراره اونجا ادامه بدم،ولی تمریناشون ۹۹ درصد سبک تر از سالن خودمونه،تقریبا مبتدی ان
که کاملا مناسب شرایط منه،دوران مدارس خیلی سنگین میشه هم بخوام ریاضی و ببندم هم زمین و هم غروب خسته بعد فایت بخوام درس بخونم.نزدیک هم هست.احتمالا رشته مو هم تغییر بدم اون همه فایت پشت هم داره فرسوده میکنه بدنمو،به قول آقا دلیر حتی حلی ۱ ام قبول شدی اگه مسافتش فرسوده ت کنه باید بیخیالش شی..سالن خودمونم واسه م خیلی دوره و اصطکاکش زیاده مسیرش،۳ ساعت وقت روزم و میگیره.ظاهرا از خر شیطون اومدم پایین و کنکوری بودنم و پذیرفتم..
برم زمین بخونم
کانی شناسی و شروع کردم
ی اصل نانوشته ای بین بچه ها و اساتید المپیاد فیزیک و نجوم هست که میگه : "هر وقت فکر کردی داری کوانتوم و میفهمی بدون داری نمیفهمی!"
این اصل واسه من درباره مبحث تندی آب تو زمین شناسی ذکر میکنه،هر بار فکر میکنم فهمیدم و میشینم پای تستاش از ی جایی میزنه بیرون و میفهمم هنوزم هیچی نفهمیدم
در حال پخت و پزم واسه مهرماه.
پیشخوانی و خیلی وقته شروع کردم.یکم رسیدن به کلاسا واسم سخته ولی حداقل عمومیا رو شروع کردم.
من آدم نهایی دادن نیستم،لااقل امسال نه،
به زمین شناسی فیزیک نمیرسم ولی تا آذر نظام قدیما و تاربوک و جمع میشه.
از امروز دوباره باشگاهو شروع میکنم،دارم میرم ی سالن دیگه،یکم عصبی ام بابتش ولی عادی میشه.
دیگه به مدالیست دسترسی ندارم،گیامهر جواب نده باید دوباره بگیرمش.مهم نیست.قلقش دستم اومده.
همین فرمونو میریم ببینیم چی میشه.
المپیاد وسط کنکور خوندن زنگ تفریح حساب میشه.
چی میشه سال بعد رییس کمیته عوض شه؟ طبق حرفای بچه ها علاوه بر بیخود بودن روند کلاسا،همه چی انقدر بی نظمه که یجاهایی مجبورن فقط خود جزوه رو بخونن.یعنی آدم خلاق تر از عابدینی پیدا نکردن بیاد این رشته رو نجات بده؟ میگفتن سر کلاس پرسیده دریاچه رو تعریف کنید
دوره تابستونه امسال مجازی شد و چقد واسه بچه های امسال ناراحت شدم.فکر کنم کل مزه ی المپیاد زمین به اون دردسرای خوابگاه و خوابیدن سر کلاس عابدینی باشه.
حالا این که گذشت،ما ام داریم چمدونمون و واسه سال بعد می بندیم.حس جالبیه که کتاب تست کنکور زمین و باز میکنم و میبینم مطالبش و ی دور قبلا خوندم.فقط تو فصل آخر لنگ میزنم و اون مسائل آبدهی،هیچوقت باهاش کنار نیومدم.
باورش سخته دیگه ورودی دهم نیستم و امسال اخرین سال المپیادمه.امیدوارم به خیر بگذره.
وضعیت اسفناکی ست مهندس عزیزم.
این روز ها بیش از اندازه و بیشتر از آنکه قادر به تصورش باشی در خیالم هستی.
تابستان مضحکی شده،شروعش هم با یک جنگ طاقت فرسا و پایانش طاقت فرسا تر، و بعد مقدمه ای برای باشگاه نرفتن و اضافه وزن +۵ کیلوگرمی ای که داشتم و حالا میبینم که تنها یک اضافه وزن ساده نیست و از کابوس برایم بد تر است.
ای کاش می دانستی مهندس،که این روزها چقدر نسبت به وجودت احساس نیاز می کنم،تمام تنم انگار در عطش دیدار دوباره گر می گیرد و تو اگر بفهمی که من،این منِ لاکردار اینطور برایت می نویسم،از تعجب شاخ هایی به فراز آسمان روی سرت پدید می آیند. و از تو ، عاجزانه می خواهم که ناشی بودنم در ادبی نوشتن را ببخشی،و تنها به مفهوم کلماتم توجه کنی.
تمام هفته روی زمین سرد اتاقم که نمی دانم با وجود گرمای سگیِ تابستان،چرا هنوز انقدر سرد است،نشسته ام و فکر می کنم،غرق در رویاهای نابالغ نوجوانی،این نوجوانی ای که کم کم دارد به انتهایش می رسد،درباره ی تو و از دست رفتن ها و سقوط آزادی که مدت هاست آن را پذیرفته ام.
ای کاش بیشتر مطالعه می کردم.ای کاش بیشتر می فهمیدم،بیشتر انسان بودم،بیشتر کنارم بودی.
چیزی نمونده..طاقت بیار..فقط همین چند صفحه فیزیک،و اخرییش،ریاضی،بعدش دیگه تمومه،بعدش دیگه میتونی به ورژن المپیادی برگردی نه ی خرخون که کل هدفش راضی نگه داشتن بقیه ست.