دارم این روز ها رو پشت سر میزارم فقط به این امید که تابستون، با خیال آسوده سراغ المپیاد و ماجراهاش برم.
امسال ، بابت قضایای پیش اومده،نه رغبتی به مطالعه ، هر نوع مطالعه ای،داشتم،نه فرصتش رو بهم دادن.
سال آینده،منظورم سالِ 'المپیاد' آینده ست، دقیق میدونم باید چیکار کنم و به قولی چم و خم کار دستم اومده.
کاش بدست اوردن تجربه انقدر گرون تموم نمیشد.
به بهای سال اولی که تموم شد و رفت و دیگه به هیچ قیمتی نمیتونم کاری درباره ش کنم.
خلاصه که،امیدواریم به اون ۳ ماه summertime sadness و روزهایی که میشه با کار بیشتر سال قبل رو جبران کنیم.
توی ی حالت اغمای عجیبم.میدونم اطرافم چه خبره،اما متوجهش نمیشم.
به فکر کنار گذاشتنم.کنار گذاشتنِ خیلی چیز ها.برای سبک کردن این باری که بی خودی روی دوشمه.
با المپیاد شیمی خداحافظی کردم.البته فقط با شیمی،نه با المپیاد.قصد دارم با ورزش هم همینکار و کنم.
ی بار بهم گفت "اگه کار هایی که در طول روز انجام میدی حتی ی ذره نسبت به چیزی که در نهایت میخوای بی ربط باشن،میبازی."
دیگه نمیخوام ببازم.میخوام این قایق و تا جایی که میشه سبکش کنم.سال قبل،از شدت سنگینی حتی نمیتونست مسافت های میلی متری و طی کنه.
هرچی بار اضافه هست پرت میکنم تو آب.
حتی قراره رشته های المپیادی که ۴۰۴ میخوام بخونم هم وصل کنم به اون هدف نهایی.
دیگه مدال برام مهم نیست.اصلا مهم نیست.
حالا که بهش فکر میکنم،فقط عقده ی به دیوار آویزون کردنش رو داشتم.
چه نیازی هست به این کارا؟
چیزی که میخوام خیلی بزرگ تر از این حرفاست.
کاش تا ۲۰ خرداد دووم بیارم و نزنم زیرش.بعد میتونم حرکت کنم.این بار حتی مسافت های کیلومتری رو.
این وبلاگ رو که زدم،اصلا قصدم این بود که ۴۰۴ خاطرات دوره تابستون و بنویسم.
مغزم گفت : بمونه برای ۴۰۵ ، حالا اشکالی نداره که.
اما امیدی بهم نیست با این وضع.
چند ماهه هیچ مطالعه ی درسی ای نداشتم.
چند ماهه!
اخر کلاس از دبیر شیمی پرسیدم این مسائل قطبی ناقطبی و میشه از الکترونگاتیوی هم حل کرد؟ گفت چطوری؟گفتم همون روشی که از ۲.۵ بیشتر باشه..گفت نه.تو امتحان عدد الکترونگاتیوی و که بهتون نمیدن که. بعدش یکی از بچه ها گفت برو بابا ، المپیادی بازی درنیار واسه ما.
حالا من کی سوالای قطبی ناقطبی و حل میکردم؟مهر ماه.
اون اراده رو باورم نمیشه،که من بودم، که ۵ ساعت در هفته تو مدرسه هم شیمی میخوندم.
زندگیم به قطب های متفاوت و خیلی بی ربطی تقسیم شده.
قبل تر ها باور داشتم که توانایی رسیدگی به همه ی این قطب ها رو دارم و تنها مانعی که سر راهم هست کم تلاش کردنه.
شاید باید دوباره و دوباره کلمه ی عدم قبولی رو میدیدم تا بفهمم که اینطور نیست.نمیدونم تا کی قراره از شکست هام درس بگیرم تا مفید واقع بشه،اما آبتین و شکست ناپذیر بودنش داره بهم یاد میده که بهتره تمام توانت رو روی یک کار بزاری تا ی نتیجه ی مطلوب ازش بگیری.(جدی میگی؟تازه فهمیدی؟)
همین که حالا فهمیدم هم خودش جای امیدواری داره.
خیلی وقته اهنگ گوش نمیدم ، اما با گفتن این حرف ها یاد این اهنگ هیدن افتادم.
"یه آدم درست توو جای نادرست
گُل در میاره از شن و خاک و رس
چه فایده تو گاریه با چرخ و مُهر ساییده
چه نظمی وقتی هرج و مرج توو فرمولش اساسیه
حرف و لفظ که عالی ولی ترجمه رو وا میده
آرزشو خواب دیده ، به ماهی دریا آبیه
کلی بحث و حاشیه توو فیلم و صحنه سازیه
همش با قصد خاصیه ، هر چی که دلش خواست میگه
بگو توو این نقاشی با چه رنگی باشم قاطی ؟
الان سوال نپرسم جواب بدم تو فردا چی؟"
اون بار که رفتیم چهارراه دانشکده زمین شناسی فیزیکی و پیدا نکردم.بعد فهمیدم مشکل اکثر بچه ها بوده،یکیشون میگفت دادم ۷۰۰ صفحه کتاب و واسم پرینت گرفتن (-_-) چون هر کتابفروشی ای تو شهرمون رفتم پیدا نشده.حالا نمیدونم ، نماشگاه کتاب که رفتیم دنبالش بگردم یا پولش و صرف خرید رمان کنم.
نمیدونم،از ما که چیزی در نمیاد.
لااقل ی دو خط داستان بخونیم.
شاید ایمیلم و دادم به اون یارو تو ۱۰/۲ که شیمیش خداست،بره کلاسای میرقادری و ببینه.فکر کردن به اینکه دیگه دهمی محسوب نمیشم (تو حیطه المپیاد) و از همین حالا باید مثل ی یازدهمی بخونم اذیتم میکنه.
(حالا کی گفته قراره بخونی؟)
نه،قراره بخونم.امروز وقتی به کاشی های شکسته ی سکوی کلاس خیره بودم فهمیدم نمیتونم ازش فرار کنم.
یکم بخوابم.بعد باشگاه میشینم ی نگاهی به مدالیست کیامهر میندازم.
شروع باشگاه مثل همیشه بود،سلام و احوال پرسی و تبریک سال نو و موهای مرتب شده و چهره های سرخی که بعد از ۱ دقیقه دویدن به اون روز افتاده بودن،همون ادم هایی که قبل تر ست های ۱۵ دقیقه ای میدویدن.
موقع پیاده شدن از ماشین گوشیم افتاد و استاد موسوی گفت "گوشیت نابود شد" اما چیزی نشده بود.
و فکر کردم که چقدر دلم برای همین لحظه های کوچیک و دزدیدن نگاه هام از روی بقیه موقع تمرین تنگ شده بود.
اما از مدرسه و المپیاد بخوام بگم،حرف زیاد هست و ترجیحم به حرف نزدن،اما ناچارم برای فراموش نکردن همین خرده خاطرات بنویسم،به حافظه ام ذره ای اعتماد ندارم.
امروز زنگ دفاعی،معلم ازم پرسید المپیاد و چیکار کردی؟
گفتم که با اختلاف یک تست قبول نشدم،و هیچی نگفت.
در ادامه ی سکوتش گفتم یادتونه ی بار تو کلاس تشویقم کردین؟همه برام دست زدن؟ گفت اره اره! گفتم از اون روز به بعد من دیگه یک کلمه ام درس نخوندم.
خندید.
سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد و بعد خیره شد به زمین.
واقعا امیدوارم ، بابتش وجدان درد بگیره.
کاری که اون روز باهام کرد تشویق و تحسین نبود ، باعث شد بیشتر از همیشه مضحک به نظر بیام و من هر چقدر هم خنگ باشم، فرق تشویق و تمسخر رو خوب میفهمم.
هنوز متنی که بعد از اینکه کلاس رفتم بیرون ، و هنوز صدای دست زدن های مسخره شون و میشنیدم نوشتم رو دارم.
توش خودم رو یک دلقک توصیف کردم.
این توجیه که نیتش خیر بوده رو نمیپذیرم،اگر قصد کمک داشت باید فرق اینکه چه چیزی ، چه موقعی برای چه کسی خیره رو میفهمید.
حتی یادمه چقدر بعدش به خودم گفتم "احمقِ بدردنخور".
توی این دو سال گذشته از این لحظات زیاد داشتم،اما فکر میکنم برای نسخه ی ۱۶ ساله م لحظه ی دارچین همونجا بود.
متتها من مجتبی شکوری نیستم.
حرص و نفرت اون لحظه ، تبدیل به عقده شد ، نه انرژی.
کاش این معلم ها میدونستن چقدر تو زندگی ما تاثیر میزارن.
و کاش معلم انشای کلاس هفتمم ، که برگه م رو پاره کرد حالا نوشته هام رو میخوند.هنوز هم خوب نمینویسم،اما به بدی اون روز ها هم نیست.
به نظر میرسه که به طور کامل از دور مسابقات کنار کشیده باشم.نشستم و دیگه حتی به تلاش و جنگیدن بقیه هم نگاه نمیکنم.
خودم رو با مزخرفاتی از قبیل داستان خوندن و نوشتن،سریال دیدن و حرف زدن بعد از مدت ها با آدم های سابق،سرگرم میکنم.
در حال تصمیم گیری ام،که به مسیر برگردم یا نه.
حقیقتا از تحملم خارجه که اون لحظات زشت و آزار دهنده ی شکست دوباره تکرار بشه.
خسته شدم ، از اینکه بعد از دیدن نتیجه عرق سرد روی پیشونیم میشینه و با شرمندگی ای که توی چهره م مشخص نیست رو به بقیه میگم نشد.
فعلا،باید فکر کنم.شاید این فکر کردن ها یک روز بالاخره ثمره داد و به نتیجه ای که باید،رسیدم.