خاطرات ی المپیادی

خاطرات ی المپیادی

گزارش کار و اتفاقای دوران المپیاد و میزارم
خاطرات ی المپیادی

خاطرات ی المپیادی

گزارش کار و اتفاقای دوران المپیاد و میزارم

داداشم

یادمه ، وقتی استادِ باشگاه پایین خونه مون به بابام میگفت به قهرمانیم امیدواره،تشویقاشو ، خیره شدن بچه هارو موقع مبارزه ، یادمه.

یا وقتی معلم ریاضی داشت می گفت باهوشم ، وقتی اولیا جلوی مامان و میگرفتن و میگفتن بچت چیکار میکنه اطلاعات عمومیش انقد بالاست ، بچه ها بهم میگفتن دانشمند.از امیدوار بودن سارینا به قبولیم نگم دیگه!

 یا وقتی ۱  فتوشاپ فنی حرفه ای شدم ، یا حتی وقتی ۴ گرافیک کشور شدم و ترابی باهام مصاحبه کرد ، می گفت هدفت از شرکت تو المپیاد چی بوده،می گفتم نمیدونم.

همه اینارو یادمه ، ولی ی چیز مشترک تو همه شون هست.

هیچوقت بهترین نبودم ، فقط ادای ادمای کاربلد و در میاوردم.هیچوقت در سطحی نبودم که تشویق بشم.هیچوقت ۱۰۰ خودمو برای کاری نذاشتم.هیچوقت جنبه ی اظهارات بقیه رو نداشتم.

از بیرون همه چی درخشانه ، خودم که میدونم چند چندم ، زیر صفر.

کیسه بوکس و وصل کردم طوری که فقط بتونم سر بزنم ، ولی تو آینه باز ی متقلد دیدم.

اسمش نمیدونم عقده س یا چی ، ولی نمیخوام این دفعه هم فقط تو ظاهر همه چی خوب باشه.

برا دویدن نفسم تنگه ، پاهام پُرِ خستگی.همه چیو تا نصفه رفتم ، تهشم هیچی.

شیمی واسم هیچی نیست.شیمی واسم مهمه.شیمی زندگیمه.من آدمِ کنکور نیستم.نمیکشم این همه آزمون و تست و کوفت و زهرمار و.

یا باید منتظر ۳ سال بعد بمونم و باز زل بزنم تو چشمای این زن و بگم "قبول نشدم" ، یا نیاز نباشه من بهش بگم ، خودش ببینه رنگ مدالمو.

سختمه و دیگه نمیتونم تحمل کنم که اون از شوق اشک بریزه من از شرمندگی.

باید اول آروم باشید،بعد صحبت کنید

نمیدونم چرا دلم میخواست کیمیا علیزاده بازی رو ببره ، و برخلاف بقیه اصلا فکر نمیکنم وطن فروش باشه.فقط طوری که گزارشگر با اصرار می گفت نماینده بلغارستان و اسمش رو نمیاورد :


پنل ماز بالاخره درست شد ، زمانی که استادای خوب و رو هوا زده بودن.زیست و خیراندیش زدم و شیمی و هادیان فرد.بقیش مهم نبود،ریاضی هم که عزیزی نداشت و فقط اشرفی مونده بود.


ی جوری حرف میزنم انگار کنکوریم=)


امروز جزوه مدل اتمی هارو تکمیل میکنم ، فردا با امیررضا زنده دل کلاس داریم.


این وسط دچار مشکلات گواراشی فراوان! شدم و حس هیچ کاری نیست.



قبول نشدم.

فقط دارم فکر میکنم ، به کجا رسیدم که موقع دیدن چنین صحنه ای با خونسردی تمام تو چشمای مادرم زل زدم و گفتم "قبول نشدم". چطور به این درجه از وقاحت رسیدم که بعد از تمام کار هایی که انجام دادم ، آدم هایی که شکستم ، لحظاتی که لذت های زودگذر رو به درس خوندن ترجیح دادم ، همچنان انتظار نتیجه ای متفاوت رو داشته باشم.

من امشب به خورد شده ترین حالت ممکن میرسم ، اما بی شرفم اگر بعد از شروع فردا اجازه بدم این اتفاق و این حسرت ها برای المپیاد هم بیوفته.

تونل و جیغ های پی در پی

دویدن واقعا اضطرابم رو کم میکنه.امروز حدود ۲۵ دقیقه دویدم.۳ ساعت باشگاه بودم ، زودتر رفتم و قبل اینکه همه بیان شیمی خوندم.مبارزه داشتیم،افتضاح بود.

کیسه بوکس وصل کردم به سقف اتاقم ، ضربه میزنم از جا کنده میشه.استادم امروز میگفت اروم تر بزن ، سرعتت و ببر بالا.میت هم که میزدیم بچه ها از نوبت من میترسیدن. - چه صدایی ، یا ابولفضل!

چه فایده ای داره قدرت ضربات وقتی سرعتم پایینه و اکتام تو مبارزه شبیه دلقک تو سیرکه.خیلی باید تمرین کنم.خیلی.

و البته ، خیلی باید درس بخونم ، خیلی.

خسته ام و پاهام درد میکنه.

فردا هم کلاس عکاسی تعطیله بابت گرما.پنجشنبه هم لیگ استانه و بچه ها مسابقه ان ، باشگاه تعطیله.فقط باید بشینم درس بخونم.

شاید هم وکتور زدم چند تایی.

فردا باید ۱۰ تا ایستگاه نکته و تست مبتکران و تموم کنم ، زنگ بزنم پشتیبانی ماز و مشکل پنل و حل کنم(بله بعد دو هفته هنوز حل نشده) ، یا سر کلاس ماز باشم یا ویدیو برادرای جشانی و ببینم.

عقبم.خیلی عقب.باید تلاش کنم.خیلی.

شیر داغ خوردم و پودر سنجد.دوش آب سرد هم گرفتم.وقت خوابه..

۱۰ روز تا آزمون دوم.

فعلا شیمی و درسای کنکور و شل کردم تا ببینم چی پیش میاد.نمیدونم منتظر چی ام ، دقیقا میخوام چی رو ببینم.

امشب بازم ی حمله داشتم ، باید بتونم این مغز و کنترل کنم ، تا با همین فرمون سمت سکته نرفتم.

نور آبی اتاقم امشب روشن شده.عجیبه.حساسیت قلبم به کافئین ، سخته!

ی وقتایی ام هست میگم با این وضع میخوای به المپیادم برسی؟

نمیشه همه چیو باهم داشت ، ی نفر اینو بفهمونه بهم.

تو تلگرام هم آدم میبینم پیگیر چرت ترین موضوع ، هم رتبه ۴ کنکور و چند تا مدال طلا  ادمین گروه شیمی ان.

جزو هر دو گروه هم هستم ، شبیهشون هم هستم.

فقط روزی میتونم درباره موفقیت حرف بزنم که گوشیمو بندازم سطل آشغال.

آیکورا.

Paypal ایمیل داده که حسابتو آپدیت کن داریم ی چیزایی و تغییر میدیم و فلان.داداش چیزی تو حسابم نیست.هر چی شد شد=)

ماز برام پنل جدید ثبت کرده ، سایتشون اختلال داره نمیتونم وارد شم.کلاس شیمی امروز هم از دست دادم.

یکم بهم ریخته ام.استرسی که بعد خوردن انرژی زا رفت تو وجودم  هنوز اثراتش هست.دیروز از استرس ی حمله داشتم.سخت بود.الانم قلب درد دارم.

فردا هم احتمالا مبارزه داشته باشیم.جونی تو بدنم نیست ، وسط راند کم میارم،حتی وقتی سطح طرف ازم پایین تره.

سلاطین المپیاد! فعلا که سلطانم تو عمل نکردن به برنامه ها!

کشف تازه=)

یکی از دلایل اصلی عدم موفقیتم ، از اونجایی که هیچوقت و در هیچ زمینه ای موفق و نفر اول نبودم ، (نفر چهارم گرافیک کشوری؟) (شاگرد دوم؟) همین وبلاگ نوشتنه.عواملی مثل نظرات دیگران و آمار بازدید ها تا قبل تر ها برام اهمیت داشت.اما بعد فهمیدم مشکل این ها نبودن.مشکل اینجاست که نوشتن وبلاگ صرفا برای تخلیه ذهن و افکاریه که دنبال جایی برای فرار می گردن و خودشونو به در و دیوار ذهن میکوبن بلکه راه خروج پیدا کنن.

و من هر فکر رو ، بعد از خرج موفقیت آمیزش ، بار ها و بار ها میخوندم.(و میخونم.) همین باعث میشه که تو برهه های زمانی مختلف گیر بیوفتم و جلو نرم.