من واقعا عقبم.این استاد میگه ، واسه گرفتن نتیجه متفاوت خوندن سیلبربرگ و پتروچی و مورتیمر احمقانه ترین کار ممکنه.
نظام قدیم های بهمن بازرگانی و توصیه کرده که اونم گفته باید تو ۴ ، ۵ ماه تموم بشه.بعد باید سراغ حل مسئله های انتشارات فاطمی و سوالای مرحله ۱ و ۲ های سالای قبل رفت.
سگ!
هر روز دارم تو این مسیر چیزای جدید میبینم.اسمش المپیاده و قاعدتا باید حاشیه کمتری نسبت به کنکور داشته باشه ، چون شرکت کننده کنکور میلیونیه و المپیاد زیر ۱۰۰ هزار نفر ، اما همچنان جو سمی طعنه زدن به سایر اساتید توی کانال های المپیادی هست.مثل قطار پشت سر هم ردیف شدن و نفر قبلی به نفر بعد تیکه میندازه و خرابش میکنه.
طوری که وقتی جلوی یکی از همین اساتید اسم بورسیه سیک سک رو اوردم ، پیامم رو سین کرد و بعد دیگه جوابی نداد.
از طرفی جو بچه های سمپادی واقعا نا امیدم میکنه.انگار با IQ زیر ۸۰ مقابل اجتماع بزرگی از نخبه های مملکت ایستادم و در حالی که هر روز بیشتر و بیشتر تمرکزم رو از دست میدم و خنگ تر میشم ، اون ها با سرعت بالا در حال حل مسئله و توسعه فردی ، ذهنیشون هستن. قبول شدن توی مدارس سمپاد برای من ی رویای غیر ممکنه و اون ها هدف های خیلی بزرگ تری دارن ، و درباره ی شهر مورد نطرشون برای مهاجرت باهم به بحث میپردازن.
گاهی اوقات فکر میکنم کشش این جو رو نخواهم داشت ، اما وقتی میبینم مدام در حال پیچوندن تمرینات گرافیک و باشگاهم ، و حل نشدن مشکل ماز هم اهمیت چندانی نداره ، میفهمم مشکل هیچوقت از حرفه ی انتخابیم نبوده و از تنبلی و استمرار نداشتن خودمه.
معلم بهداشت مدرسه مون می گفت ، شما نسل خیلی بدرد نخوری هستید چون هیچ چیز براتون اهمیت نداره.و من نمیتونم لحظه ای به این فکر کنم که تو سن ۲۰ سالگی لبه ی جدول نشستم ، با مغزی که خیلی بیشتر از حالا تخریب شده سعی میکنم به اینکه دیشب شام چی خوردم فکر کنم و یادم نمیاد ، با زبون چربم دور دهنم رو پاک میکنم و اخرین گاز ساندویچم رو میزنم. نمیخوام به نقطه ای برسم که هم خودم و هم اطرافیانم شاهد این باشن که تمام دست و پا زدن هام صرفا جوگیری بوده و تلاش و استمرار واقعی تو وجود من پیدا نمیشه.
سخته!
و من هنوز طعم واقعی سختی رو نچشیدم ، و باور کن تصوری از قاچاقی سر پا خوابیدن وقتی تو دوران اینترنی ام و باید منتظر زنگ رزیدنت ها باشم ندارم.تصوری از ساعت های متوالی و طولانی پشت سر هم آزمون دادن و مسئله حل کردن ندارم.بدنم به راحت طلبی عادت کرده و طاقت ذره ای کار بر خلاف میلم رو نداره.
من که این من و تغییر میدم ، اما میخوام لااقل وقتی به جایی رسیدم ، وقتی مدال توی دست هام بود ، یادم بیاد که چه آدم مزخرف و بی مسئولیتی بودم و این شدم.
گاهی اوقات فقط فکر کردن به اون یکی دوماهی که قراره تو خوابگاه باشگاه دور از خونه بگذرونم برای خوندن المپیاد بهم انگیزه میده.فقط نبودن.دور شدن.
سیلبربرگ فصل دوم رو هم باید تموم کنم تا ۲۶ اُم.به قول شایع حالم خوبه اینکه نگرانم بده.به شیمی نمیرسم.یکم زیست مرور کنم و بشینم فیلم ببینم.
از شمال برگشتیم ، حالم خوب نیست.قلب دردی دارم که..خلاصه که باشگاه تعطیله ، سه شنبه دو سانس میرم.
غیر قابل باور: سیکسک بورسیه شدم.
شمال خوش گذشت ، بابت دفعه قبل مضطرب بودم ، البته به اینکه هر چند وقت یک بار ی اتفاقی بیوفته که انقدر تو اضطراب غرق بشم عادت کردم.تهش رو دیدم!
یک هفته ست المپیاد نخوندم.درس دیگه ای هم نخوندم.
خانواده عاصی شدن از کتاب و کلاس خواستن هام ، کاش میتونستم خودم کار کنم.
پنلم توی ماز هم هنوز فعال نشده و پشتیبانی با درست میشه عزیزم ماست مالیش میکنه.
امروز و استراحت بدم به قلبم ، دیروز انرژی زا خوردم ، نباید میخوردم.فردا صبح میرم بدو ام و بعد درس و شروع میکنم از اول..حافظه م یاری نمیکنه ازمون بزنه از مطالب بودجه بندی اول.
هم کنکور و المپیاد و میخوام هم گرافیک و تکواندو رو ، عقلم و از دست دادم.
به خیر بگذره امروز هم..
تو حالت خوش بینانه،اردیبهشت سال دیگه میتونم پکیج و بخرم،تازه اگه افزایش قیمت نداشته باشن.تو این ۹ ماه باید مبتکران ۳ سال و جمع کنم،بعد سیلبربرگ.
امروز برم دنبال کتاب بگردم بلوار موذن.
افتادم رو مود هیچ کاری نکردن و فقط خداوند متعال به دادم برسه.
امروزم ۳ ساعت مطالعه.فردا بالاخره میرم باشگاه،البته صبح هم میرم حیاط واسه گرم شدن،ی هفتس کار نکردم.
امروز شل کردم وگرنه همینطوری پیش میرفتم ۶ ساعتم میخوندم.
چیپس و پفک خوردم ، از محدوده رعایت کردنم فقط ی ماهه نوشابه و سس و قند نخوردم ، خودش خیلیه.
ماز هم اشتراک سه ساله خریدیم،پروژه بعدی پکیج المپیاده ، این هفته ام باید برم کتاب بگیرم،مبتکران نظام قدیم.
سخته!
عادت میکنم.